Rofile of the wolf...۹

(نیمرخ گرگ ۹)
اگر حالا می‌توانست نفس بکشد، به خاطر این موجود خز داری بود که نیمه جان در خون خود غلت میزد.
با قدم‌هایی لرزان که بیشتر به تلو تلو خوردن شبیه بود، به سمت گرگ رفت.
نزدیک که شد، بوی آهن گداخته و گوشت له‌شده مشامش را آزار داد. با نوک انگشتی که از سرما بی‌حس شده بود آرام به پوزه سرد و مرطوب گرگ زد.
فوری دستش را عقب کشید، گویی آتش گرفته باشد.
گرگ چشمانش را خمار باز کرد.
دو چشم یخی، تقریباً سفید، که کمی از آبی مرده در آنها بود.
نگاهی خمار، پر از درد اما بی‌تفاوتی مطلق.
نگاهی که هایون را از درون می سوزاند، زیرا یاد خودش میوفتاد.
سپس، گرگ به زحمت سرش را به طرف مخالف برگرداند و چشمانش را بست.
گویی هیچ چیزی برایش معنا نداشت.
یعنی اینقدر؟ اینقدر زخمی شده که حتی ترسیدن هم برایش معنی ندارد؟
دیگر فکر نکرد.
کوله‌اش را بلند کرد، چراغ‌قوه اش را که با زحمت از بین خزه ها پیدا کرده بود با دندان‌هایش که از ترس به هم می‌خوردند محکم گرفت.
نور لرزان، دنیا را به جهنم سیاه و سفیدی تبدیل کرده بود که در آن تنها زنده‌ها، خودش و این جسم در حال مرگ بودند.
خم شد.
زخم‌های باز گرگ، زیر نور، عمیق‌تر و زشت‌تر به نظر می‌رسیدند.
با ناله‌ای که از عمق وجودش برخاست، دست‌هایش را زیر بدن سنگین و بی‌جان گرگ لغزاند. عضلاتش فریاد کشیدند.
پایش تیر کشید. اما بلندش کرد.
عجیب است.
برای یک گرگ این وزن واقعا زیاد است.
قدم‌هایش روی برف، ردپاهای لنگان و نامتعادلی از خود به جا می‌گذاشت.
نیم ساعت مانند یک ابدیت گذشت. نفسش چنان در سینه حبس می‌شد که گویی دارد غرق می‌شود. برف، عرق سرد، و اشک، همه روی صورتش یخ زده بودند. داشت تسلیم می‌شد که کلبه را دید. ساختمانی چوبی و فرورفته که درش کمی باز بود، مانند دهانی تاریک.
با آخرین ذره نیرو، خود و بار سنگینش را به داخل کشید و با پشت به در تکیه داد تا بسته شود. فضای داخل، سرد اما محافظت‌شده بود. بوی خاک، چوب پوسیده و کهنگی می‌داد.
گرگ را روی کاناپه‌ای که پارچه‌اش پوسیده و کهنه بود، رها کرد. اولین و فوری‌ترین کار: آتش. هیزم‌ها را با دستان لرزان زیر شومینه چید.
شعله‌ها با اکراه زبانه کشیدند، سایه‌های عجیب و غریبی بر دیوارهای کلبه انداختند.
سپس، با همان پای پیچ‌خورده و متورم، برگشت سمت گرگ. جعبه کمک‌های اولیه را باز کرد.
وسایل محدود بودند، اما زخم‌ها بی‌پایان به نظر می‌رسیدند. چنگال‌هایی عمیق روی پهلو، خراشی که استخوان دنده را نشان می‌داد، جای دندان روی گردن.
دست‌هایش می‌لرزیدند.
با پنبه و الکل، زخم‌ها را تمیز کرد، خون کهنه و تازه. گرگ حتی در بیهوشی هم گاهی از درد می‌لرزید.
وقتی آخرین پانسمان را محکم بست، برای لحظاتی روی زمین در کنار کاناپه نشست و به چهرهٔ آرام‌شدهٔ گرگ خیره شد.
در نور آتش، خطوط صورت درنده نرم‌تر به نظر می‌رسید. چه عجیب بود که نجات‌دهنده‌اش حالا به چنین موجود درمانده‌ای تبدیل شده بود. و چه ترسناک بود که آینده، پشت آن پلک‌های بسته پنهان شده بود.
باورش نمی‌شد. دست‌های لرزانش جان موجودی را نجات داده بود که خود، یک آدم‌خوار بود. آهی کشید که بیشتر شبیه ناله بود و با کف دستان عرق‌کرده، شقیقه‌های تپنده‌اش را فشرد.
اما کارش تمام نبود.
در گوشه‌ای تاریک از کلبه، دو ملافهٔ کهنه و بوییده پیدا کرد.
یکی را با حرکاتی شبهه‌آمیز روی پیکر گرگ انداخت. دیگری را خودش برداشت و در پایین مبل، روی زمینِ چوبی و خشن، حلقه زد.
خستگی، چون سنگی آسیاب بر روح و جسمش افتاد و خواب، او را در چاله‌ای بی‌رویا و پر از تاریکی غرق کرد.
هوا هنوز مُرده بود.
تنها روشنایی، نورشِ مُرده‌ی ماه بود که از پنجره‌های کثیف به درون می‌خزید و سایه‌های کج و معوج می‌ساخت.
هایون با پلک‌هایی سنگین و چسبیده به هم از خواب برخاست.


(پنج لایک/)
.



#مرگ_بر_اسراییل
#آرمی
#وانشات
#سناریو
#جیمین
#تهیونگ
#نامجون
#جین
#جیهوپ
#یونگی
#جونگ‌کوک
#رمان
دیدگاه ها (۰)

Rofile of the wolf...10

Rofile of the wolf...۱۱

Rofile of the wolf...۸

Rofile of the wolf...7

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۳۰اولین شب زندگی مشتر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط